جنگ تمام شده بود .
مرد بالای خاکریز ایستاده بود و آن دورها را می نگریست ...
این سالها خاکریز برایش حکم همه چیز را داشت . خاکریز برایش حکم مرز دنیا و آخرت بود . مرز بهشت و دوزخ . مرز شهادت و فلاکت . خاکریز برایش جان پناه بود . نه ماندن برای لختی زندگی بیشتر . ماندن برای لختی مبارزه بیشتر .
حالا دیگر باید بازمی گشت ...
جنگ تمام شده بود .
دلبسته خاکریز بود و عطر خاکی و مردمان خاکی اش . برایش سخت بود . دشمن را هنوز می دید . سخت در فکر بود . دشمنی هنوز وجود داشت و برای با دشمن جنگیدن حتما خاکریز نیاز است . به هر کس می رسید می گفت خاکریزها را با خود ببریم . همه نگاه عاقل اندر سفیه می کردند و می گفتند . چه می گویی مرد .
می گفتند : زیادی جنگیدی و خلق و خویت بیش از حد جنگی شده .
می گفتند : حالا دیگر وقت جنگیدن نیست بهتر است تو هم اسلحه ات را تحویل بدهی .
می گفتند : همه چیز تمام شده و باید به شهر برگردی و شهر نشین شوی .
می گفتند : راستی یادت باشد شهر نشینی آدابی دارد که فراموشت نشود .
می گفتند : مواظب باش که آنجا زیاد از این جنگ نگویی . مردم خسته شده اند . حوصله قصه های جنگی تو را ندارند .
می گفتند : سر و وضعت را هم درست کن . با این قیافه مردم را می ترسانی .
خیلی چیزهای دیگر هم گفتند . مرد دیگر نمی شنید . فقط می گفت بگذارید این خاکریزها راببریم . آنجا اگر به ما حمله کردند چه کنیم . می گفت اگر خاکریز ها را نبریم خاکریزها را فتح می کنند .
باز می گفتند : اصلا برای اینکه تو هم یادت بماند همین خاکریز را می بریم در یک موزه قشنگ می گذاریم تا مردم بیایند . هر روز آن را ببنند . تازه درآمد زدایی هم می شد . دیگر حمله تمام شده . ما حالا در دوران ثباتیم . خیالت راحت باشد .
می گفتند : می دانی ثبات چیست ؟
می گفتند : می دانی آرامش چیست ؟
مرد نمی شنید . همچنان گیج مانده بود . باورش نمی شد دشمن دیگر به آنها حمله نکند . باورش نمی شد که دیگر خاکریز و اسلحه و چفیه و پلاک نیاز نباشد . مرد نمی توانست باور کند کینه دشمن تمام شود . باور نمی کرد که وقتی به خانه بر می گردد دشمن هم به خانه اش برود و همه چیز تمام می شود .
او بازگشت با قلبی شکسته و دلی نگران ...

سالها گذشت . خاکریز ها فتح شده بودند . قلبش هر روز بیشتر می گرفت . دشمن را هر روز نزدیک تر می دید . دشمن حالا کنارشان بود .
نزدیک نزدیک .
و او هنوز در فکر خاکریزی بود که جا گذاشته شد .
باز هم به دورها نگاه می کرد .
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:49 توسط بازمانده
|